تبليغاتX
اورانوس زمینی

اورانوس زمینی

خصوصیات اخلاقی من

کاش اون شب لعنتی هیچ وقت نمیومد کاش تو زندگیم انقدر فضول نبودم اصلاً تقصیر خودمه هر بلایی سرم بیاد حقمه میگن "خود کرده را تدبیر نیست" یا "خودم کردم که لعنت بر خودم باد"

بعضی وقتا خیلی ساده ام و متاسفانه اونایی که خیلی باهاشون صمیمی نیستم به حساب سادگیم نمیذارن فکر می کنن به رو خودم نمیارن بگذریم فضولی بیش از حد دیشب رو تبدیل به یه شب لعنتی کرد با یه دوست که البته خیلی هم عزیزه شروع کردیم به جر و بحث اس ام اسی کار به جاهای باریک کشیده شد یعنی مقصر خودم بودم گفت نمی خواد بگه ولی منم گیر سه پیچ شدم که بگین!

خلاصه این دوست عزیز هم شروع کرد از خصوصیات اخلاقی من گفتن البته آدم باید انتقادپذیر باشه ولی خوب اس ام اس آخرو که داد اشکم ریخت یعنی هرکاریش کردم نتونستم جلو گریه کردنمو بگیرم نمی دونم رو چه حسابی درمورد من این طوری فکر کرده بود این که چه فکری بماند ولی خوب دیگه هرچقدر بعدش ارش خواستم علتشو بگه نگفت و منم چون بهش قول دادم دیگه هر هیچ زمینه ای اصرار نکنم نمی تونم ازش بخوام علت افکارش در مورد منو بگه

تقریباً سه ساله اومدم بلاگفا و با خیلی از دوستای وبلاگی تماس تلفنی دارم و با یه سری از بچه ها هم دوستای صمیمی هستیم و با هم رفت و آمدم داریم

بازم بدون تعارف ازتون می خوام بگین تو این سه سال یا کمتر منو چه جور آدمی دیدین؟ آیا اخلاق من به دخترای ب ی ب ن د و ب ا ر خیلی شبیهه؟ هرچی دوست دارین بگین این دفعه قول میدم اصلاً ناراحت نشم

البته بماند که اون دوست عزیز هنوز هم یکی از عزیزتریناست و اتفاقاً امشب با هم حرف زدیم فکر نکنین اگه بخواین نظری برخلاف میل من بدین ناراحت میشم! اگه هم برا گفتن راحت نیستین می تونین بدون نام نظر بدین ولی ازتون می خوام هر فکری درمورد من و شخصیتم تو ذهنتونه بهم بگین.

از همین جا از اون دوست عزیز هم معذرت می خوام که دیشب ناراحتش کردم و از انتقادش نسبت به شخصیتم ممنونم و امیدوارم منو ببخشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:35  توسط اورانوس  | 

برای عشقم کتی

آدما آدمن یه روزی می برن یه روزی می بینن همه درای آشنا به روشون بسته شد. هرچند هی در زدن پس به در باز خونه یه غریبه پناه می برن آدما پناه گاه می خوان تا کی باید انتظار؟ تا کی!

کتی دوست داشتنی من برا تو نوشتم برا تو که از بهترین هایی عزیزم این که اون رفته دلیلی نداره بخوای تا همیشه خودت و زندگیتو تباه کنی به اولین روزی که فهمیدی دوستش داری فکر کن همون روزی که دیدیش دلت لرزید همون روزی که دوست داشتی زمان متوقف شه و برا همیشه تو چشش زل بزنی و...

خوب فکر کن آیا اون روز برا دوست داشتنش شرط گذاشتی؟ نه عزیزم نذاشتی دوستش داشتی چون از نظرت ارزش دوست داشتن داشت همین و بس پس حالا هم که رفته سعی کن کنار بیای برو پی سرنوشتت نمیگم دوستش نداشته باش و از اون طرفیم نمی خواد تا به ذهنت اومد سریع بیرونش کنی (به قول خودم سعی نکن صورت مسئله رو پاک کنی) بذار زندگی جریان داشته باشه حالا که اون رفت تو هم به زندگیت ادامه بده

شاید این حرفام از نظرت بیهوده بیاد ولی سعی کن برا یه بارم که شده چندت لحظه به حرفام فکر کنی شاید بتونی آروم شی گذر زمان خیلی مشکلاتو حل می کنه ولی اگه خودت بخوای مطمئن باش اگه همین طوری ادامه بدی ده سال دیگه همین آش و همین کاسه هست و می بینی از دست گذار زمانم کاری برنمیاد پس به خاطر من ملیحه سپیده نسیبه شقایق و از همه مهم تر مامان فرشته مهربونت هم که شده برگرد

من از همین جا از طرف همه بچه ها قول میدم کمکت کنیم تنها نباشی درسته پیشت نیستم و پونصد کیلومتر ازت دورم ولی قول میدم هروقت بخوای قلبمو پرواز میدم و میام پیشت کمکت کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:9  توسط اورانوس  | 

پاک آبروم رفت

چهارشنبه سر کلاس بودم و داشتم بچه هارو از میان ترم یک آذر می ترسوندم که درس بخونین من الکی نمره نمیدم و خلاصه تهدید پشت تهدید که یه دفعه صدای قورباغه تو کلاس بلند شد چند تا از دخترای کلاس از جاشون پاشدن که استاد تو کلاس قورباغه اومده پسرا هم جو پسر شجاع گرفته بودشون و چندتاشون پاشد که قورباغه رو دستگیر کنن و به حبس ابد بفرستن یا اعدامش کنن منم دیدم خیلی کلاس شلوغ شد گفتم بچه ها صدا اس ام اس گوشی من بود بشینید

نمی دونم چطور یادم رفته بود این لعنتی رو خاموش کنم خلاصه کلی متلک از جانب بچه های کلاس به سمت من روانه شد یکی از دخترا برگشت گفت "استاد شما هم از این آهنگا میذارین رو گوشیتون؟ ببخشید ولی من بابام دعوام می کنه میگه دیگه بزرگی این آهنگا چیه؟" خلاصه هرکی به نحوی حال منو می گرفت منم اصلاً به روی مبارک نیاوردم که چی شده و کلی با بچه ها خندیدم خلاصه آخرای کلاس یکی از بچه ها گفت استاد حالا اس ام استون کی بود؟ گفتم بچه ها فکر کنین تبریک روز دانش آموز بود!

یه دفعه یکی از دخترا از ته کلاس داد زد بچه ها فکر کنین واسه استاد آدم اس ام اس تبریک روز دانش آموز بدن اونم با صدای قورباغه سر کلاس دانشگاه درس رونمایی بشه!

یکی دیگه از اون ور گفت استاد شمارتونو بدین ما هم  اس ام اس بفرستیم خیلی صدای بامزه ای بود خلاصه کلی مضحکه بچه های کلاس شدم

اصلاً به من چه وقتی اجازه میدن امثال من که خداییش هیچ چیمون به استاد نمیره (البته خودمو میگم و امیدوارم به کسی برنخوره) استاد بشیم آخر عاقبتش همینه دیگه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:2  توسط اورانوس  | 

در مورد خودم

بچه که بودم خدابیامرز بابابزرگم گله می کرد که من چرا انقدر شیطونم؟ آخه شیطونیم حدی داره خلاصه همش از بابت من و آیندم نگران بود

قلدر محل بودم دخترا و پسرا از دستم آس بودن هرکی خوراکی می خرید نصفش به عنوان  باج سهم من بود حتی بعضی وقتا پیش میومد که همه خوراکی بچه هارو عوض باج می گرفتم با این که خیلی کوچیک بودم ولی اگه بچه های راهنمایی محل می خواستن تو کوچه فوتبال بازی کنن باید حتماً من مجوز می دادم و خلاصه یه  جورایی با قلدریم حال می کردم حتی الانم یه رگه از بدجنسی تو وجودم هست اما خیلی کم رنگ تر

ظاهراً این چند وقته زیادی تو وبلاگم درگیر مسائل زندگی و کاری و اجتماعی و... شده بودم بچه ها دچار سو تفاهم شدن که آره من خیلی تریپ مثبتم باید عرض کنم که بچه ها اینطوری که شما فکر می کنین نیست و شما با یک فروند انسان آب زیر کاه طرفین!  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:32  توسط اورانوس  | 

تولد امام عزیزمون مبارک

سال ها تاریخ شمسی گشت و گشت

شادمان شد تا شنید این سرگذشت

روز میلاد اما هشتم است

هشت هشت جمعه هشتاد و هشت

(عید همتون مبارک و التماس دعا)

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:21  توسط اورانوس  | 

خیلی دلم گرفت

چند شب پیش داشتم به این قضیه فکر می کردم که بعضی آدما چقدر می تونن نامرد باشن و همزمان به چند نفر فکر کنن که متاسفانه بهم ثابت شد

تو یه مکان عمومی یه مرد تقریباً چهل ساله خیلی بدطور بهم گیر داد اونقدر رفتارش برام سنگین بود که وقتی برگشتم خونه گریه کردم که چرا بعد 26 سال باید یه نفر چقدر راحت به خودش اجازه میده به حریم خصوصی یه غریبه انقدر نزدیک بشه در حالی که مسلماً خانمش و بچه هاش تو خونه منتظر برگشتشن البته امیدوارم این جور خیانتا دوطرفه باشه که یه وقت این وسط کسی لطمه نبینه و قربانی هوس بازیای طرف مقابلش نشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:27  توسط اورانوس  | 

اندر احوالت تدریس

بعد مدت ­ها سلام،

دلم برا همتون خیلی تنگ شده بود ولی به یاد همتون بودم شاید بگین چرا نرفتم کافی نت باور کنین اونقدر سرم شلوغ بود که می رسیدم خونه فقط رو به قبله می شدم تا فردا صبح یه شنبه دو شنبه چهارشنبه پیام نور و شنبه دو شنبه و چهارشنبه کلاس زبان خلاصه حسابی سرم شلوغه ولی باید اعتراف کنم هنوز نرفته از تدریس خسته شدم دیروز با یه پسره ترم اولی بحثم شد ساعت دوازده بود و آزمایشگاه داشتم شلوغ بود به چند تا از بچه ها گفتم برین یک و نیم بیاین یه پسره برگشته گفت من مشکل دارم!

گفتم چه مشکلی؟

گفت می خوام برم بخوابم

منم قاتی کردم گفتم حالا که می خوای بری بخوابی از همین ترم اول برو بخواب و انصراف بده

پسره پررو برگشته میگه استاد شما وظیفتونه بیاین و با دانشجو بد حرف نزنین دارین حقوق میگیرین صلواتی که نمیاین

نمی دونستم چی بگم سعی کردم به اعصابم مسلط شم که کاری نکنم که بعداً پشیمون شم گفتم بله من وظیفمه درس بدم ولی شما هم وظیفه دارین درس بخونین!

و خلاصه خیلی اعصابم به هم ریخت

یاد خودمون افتادم وقتی با اساتید حرف می زدیم همش می گفتیم من عرض کردم، شما فرمودین، همون طور که مستحضرین و... حتی در محضر اساتید به همدیگه نمی گفتیم تو و با لفظ شما همدیگرو خطاب می کردیم حتی الانم که کلاسIELTS  میرم حرف زدن با استاد برام واقعاً سخته اونقدر محجوب و محترم برخورد می کنه که همش میگم خدایا یه وقت کوچک ترین بی احترامی پیش نیاد.

حالا منم نمی خوام بهم بگن شما فرمودین ولی فکر نکنم انتظار زیادی باشه که ازشون بخوام نگن باز می خوای چی غلط کنی؟

آیا به نظر شما انتظار زیادیه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:18  توسط اورانوس  | 

بازم تصمیم کبرا

گور بابای هرچی درس و مشقه تا حالا خوندم چه گلی و به سر چه کسی زدم که از این به بعد بزنم تصمیم گرفتم دنبال کار بگردم رزومم رو که البته خیلی هم درخشان نیست به همه نقاط ایران فرستادم فقط مونده خواجه حافظ شیرازی بخونتش و هنوز هم ناامید نشدم حالا که دانشگاه های ایران منو لایق دکترا نمی دونن منم خیلی اصرار نمی کنم شاید حق دارن شاید فقط باید سوگلی های همون دانشگاه ها قبول شن شاید من به اندازه پایین ترین معدلای اون دانشگاه ها بار علمی ندارم شاید برا خودشون مثل بقیه کاراشون توجیه دارن و خیلی شایدهای دیگه

رو این حساب دیگه اصلاْ درس خوندن برام مهم نیست البته دروغه که بگم مهم نیست ولی خوب مجبورم چون راه دیگه ای ندارم البته این چند هفته به دور از کتاب های شیمی سعی کردم بد نگذره

راستی خبر کارم موقتمو براتون نگفتم

الان دو هفته است که پیام نور خرم آباد درس میدم روزهای یک شنبه و چهارشنبه درس تجزیه دو و آزمایش گاهش و آزمایشگاه شیمی عمومی ۱ بدطور با بچه ها دوست شدم با این که اصلاْ از پیام نور خوشم نمیاد ولی به شدت به بچه ها وابسته شدم

از صبح ساعت ۸ تا حدود ساعت ۳ عصر کنار دارم حتی ساعت ناهارم بیکار نیستم و جنازه برمی گردم خونه نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی بچه ها ازم راضین و تو دفتر مسئول آموزش خبر رضایت بچه هارو به گوشم رسونده

البته از ترم بعد ممکنه بقیه روزها هم برم دانشگاه آزاد درس بدم حقوقش مهم نیست مهم اینه که از بیکاری درمیام و به دکترای لعنتی که صد البته حقم نیست فکر نمی کنم دعا کنین بتونم همین طوری راضی و خرسند ترم اول کارمو تموم کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:5  توسط اورانوس  | 

اندر احولات نتاجی دکترا

اول از همه به خاطر نبودم معذرت می خوام سیستمم داغون شده و باید در اسرع وقت به فکر یه سیستم جدید باشم البته بازم دادشم تعمیر ولی فایده نداره و عادت کرده به ناز کردن الانم اومدم کافی نت چون دلم بدطور برا همتون تنگ شده بود

از هرچی بگذریم سخن کلک بازی و رندی مسئولای کشور همیشه یه جورایی میاد وسط!

مثلاْ هنوز نتایج دکترای شیمی نیومده رو سایت سه چهار روز پیش هدیه هم کلاسی ارشدم زنگ زد و مابین حرفاش گفت معصومه رو می شناسی منم گفتم آره تو دفاعت دیدمش گفت دکترا قبول شده یادم اومد معصومه روز دفاع هدیه به من گفته بود فقط دکترای آزاد شرکت کرده (البته اون موقع معصومه جون دانشجوی ارشد دانشگاه آزاد و احد تهران شمال بود) منم گفتم کجا قبول شده؟

 هدیه گفت علوم تحقیقات!

گفتم فکر کنم شیمی هنوز اعلام نشده؟

گفت بابا دلت خوشه مگه دکترا باید بشینی منتظر اعلام نتایج بمونی معصومه نزدیک چند هفته اومده و رفته به هسته گزینش سر زده تا قبولش کردن الانم کلاساش شروع شده و واحداش مشخصه

نتونستم جلو خودمو بگیرم و اشکم دراومد دلم به حال خودم خیلی سوخت که عین بدبخت بیچاره های قرون وسطی تو خونه نشستم و منتظرم عدالت برقرار شه معلوم نیست قراره کی آدم میشم و بفهمم تو این مملکت باید با زور و کلاه برداری به حقت برسی

اگه کسی در گفته های من شک داره می تونه بره رو سایت داشنگاه آزاد ببینه آیا نتایج رشته شیمی اعلام شده و بعد زحمت بکشه بره دانشگاه علوم تحقیقات و احوال بچه های ترم اول دکترای شیمی رو بپرسه فرقی نمی کنه کدوم گرایشش چون این کلاه سر بچه هایی مثل من تو هفت گرایش شیمی رفته

تا یادم نرفته اینم بگم که هزینه ثبت نام دکترای آزاد نزدیک شصت هزار تومان بود

و درنهایت از همتون ممنونم به خاطر این که اومدین و مثل من امید واهی داشتین

 

پ. ن. خطاب به نجمه عزیزم: من قبول دارم که دانشجویی که هفت سال با یه استاد کار می کنه تو اون زمینه کاری از من تخصصش بیشتره ولی

اولاْ این که دانشگاه آزاد بود و این دوست من که قبول شده اصلاْ دانشجوی علوم تحقیقات نیست به سفارش استادش و رفت  وآمدای خودش قبول شده

دوماْ این که پس این وسط تکلیف بدبخت بیچاره هایی مثل من که دانشگاهشون دکترا نداره چی میشه؟ یعنی ما باید با مدرک فوق لیسانسمون بریم بمیریم؟ خدارو شکر که بازار کارم همش شده پارتی که اونم نداریم

بعد تازه دوستای گلمون می شینن رو حرفای ما تبصره هم می ذارن که ناامید نباشین خدا بزرگه...!

سوماْ این که چرا مارو سر کیسه می کنن و نفری شصت تومن پول می گیرن؟

چهارماْ چرا میگن نتایج رشته شیمی متعاقباْ اعلام میشه؟

بشتر ازهمه از این جمله متعاقباْشون اعصابم خورد میشه که البته ناگفته نمونه هنوزم رو سایته.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:18  توسط اورانوس  | 

التماس دعا

بچه ها خیلی برام دعا کنین نتایج آزمون دکترای دانشگاه آزاد امروز فردا اعلام میشه البته اکثر رشته ها اعلام شده و متاسفانه شیمی جزء رشته هاییه که به قول خودشون متعاقباً اعلام میشه

الانم از شدت استرس نمی تونم زیاد حرف بزنم و فقط اومدم بگم دوستای گلم خیلی التماس دعا دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:23  توسط اورانوس  | 

عیدتون مبارک

اندر احوالات نماز عید فطر:

از شما چه پنهون که دو سال مداوم نماز عید فطر خواب می موندم امسال به همه سپردم که منو بیدار کنین خواب نمونم کم مونده بود در خونه همسایه ها رو بزنم و از اونا بخوام بیان بیدارم کنن!

خلاصه من به اتفاق زن داداش گرامی رفتیم مسجد محل مجبور شدیم تو کوچه بشینیم چون حیاط مسجد پر شده بود البته خیلی غیرعادی نبود چون حیاط مسجد کوچیکه و کفاف این همه نماز گزارو نمیده.

خلاصه به محض این که قامت بستیم بارون شروع کرد به باریدن الان نبار کی ببار! از شانس بد ما چند قدم بالاتر از جایی که ما نشسته بودیم یه تل ماسه که ظاهراً می خوان باهاش گلدسته های مسجدو درست کنن ریخته بودن  تا قنوت سوم پیش رفتیم که احساس کردم زیر پام به شدت خیسه به خاطر مفاتیحی که کنار سجاده بود سرمو خم کردم که اگه داره خیس میشه نمازو قطع کنم چشتون روز بعد نبینه از زور گل سجاده و پتو و زیلو رو قهوه ای دیدم نمازو قطع کردم و بعدم گفتم فرناز گیس بریده نمازتو قطع کن ادای جعفر تیارو در نیار خلاصه جماعت توی کوچه یا قبل ما یا بعد ما همه نمازو قطع کردن و با تلی گل و شل برگشتیم خونه چیزی حدود دو ساعت تو حموم لباس شستم مگه تمیز می شدن! گل لامصعب بدطور به خوردشون رفته بود.

الانم که در خدمت شمام از شدت لباس شستن زیاد هنوز پای راستم درد می کنه.

و این بود عیدی من و زن داداش عزیز و البته تنی چند از هم محله ای های گل!

البته امیدوارم شما عیدهای خیلی خوب و صد البته بهتر از ما گرفته باشین!

 

"عیدتون مبارک و التماس دعا"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:46  توسط اورانوس  | 

این همه اختلاف چرا

هرچی فکر میکنم حکمشو نمی فهمم؟

حکمت اینو که ما سه تا خواهریم و متاسفانه سیستم کوچیکه به شدت متفاوت از ما دوتاست اصلاْ اهل درس خوندن نیست و یه نمه هم سر و گوشش می جنبه و خیلی بی خیاله و خلاصه چی بگم که خیلی از دستش عصبیم!

هرچی گفتم خانم درس بخون تو کتش نفت همش در حال اس ام اس بازی بود و خلاصه گوشیشو با کمک بابا ازش گرفتم تا بعد کنکور بردمش تو تحریم تلفن خونرو می گرفت با دوستاش دعوا کردم که زنگ نزنن ولی مگه یکی دوتا بودن خلاصه تا این که رتبه ها اومد و به شدت گل زد رتبه ۱۱ هزار منم تا تونستم دعواش کردم و کلی هم گریه کردم ولی قول میدم حتی حکایت یه گوش در یکی دروازه نبود اصلاْاز هیچ گوشی داخل نمی رفت که بخواد از اون یکی درآد

بگذریم چون می دونستم درس خون نیست بابارو راضی کردم که انتخاب رشته کنه و نمونه پشت کنکور که اگه بمونه سال دیگه آخر عاقبتش میشه خونه داری و  آبروی هممونو می بره

تا این که نتایج اومد البته قصدم توهین به هیچ شخص یا رشته ای نیست و امیدوارم به هیچ شخصیت یا رشته ای برنخوره

خانم فیزیک قبول شد آخه یکی نیست بگه باید مدرکشو کجا گذاشت و قاب کرد ما که چهار سال پیش فارغ التحصیل علوم پایه شدیم و الانم ارشدشو گرفتیم چه غلطی کردیم که حالا این خواهر بی عقل ما می خواد تازه دانشجوی علوم پایه بشه؟

چشتون روز بعد نبینه بابا هرچی از دهنش دراومد بار من کرد

منم که نمی تونستم زیرآب خانمو بزنم بگم درس خون نیست خلاصه همه حرفای بابارو به جون و دل خریدیم البته من اونقدر بابارو دوست دارم که اگه بدتر از اینم سرم بیاره میگم حق داره ولی خانم اصلاْ به رو خودش نمی آورد و حالا هم رفته تهران نوبت دندون پزشکی داره و خانم دانشجو می خواد دو روز دیگه برگرده بیاد بره ثبت نام

البته خدارو شکر لاقل همین دهات خودمون و روزانه قبول شده والا که من به جاش اعدام می شدم

حالا موندم چه جوری تو دانشگاه کنترلش  کنم؟

البته بیشتر از این حرص می خورم و ناراحتم که میگم خدایا یا مادوتا رو هم مثل اون می آفریدی یا اونو مثل ما که انقدر موی دماغ هم نشیم (این اصطلاحو اون درمورد ما دوتا به کار می بره میگه شما دوتا موی دماغ منین)

همش به این فکر می کنم که ما که هرسه تا با یه شرایط بزرگ شدیم چرا باید انقدر اختلاف داشته باشیم که به قول خانم موی دماغ هم بشیم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:13  توسط اورانوس  | 

التماس دعا

ادعونی استجب لکم "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را"

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 2:22  توسط اورانوس  | 

قربون موهای سپیدت

امروز یه لحظه که خواستم برم آشپزخونه دیدم بابا نشسته بود تو حال و همه موهاش سپید شده بود دیگه تقریباْ پیدا کردن موی مشکی تو سرش غیر ممکن شده خیلی دلم گرفت! بابابی گلم چه زود پیر شد! نه ببخشید چه زود پیرش کردیم!

و از اونجایی که معمولاْ هیچ حرفی تو دلم نمی مونه بعد افطار بهش گفتم بابا موهات همه سپید شده؟!

اونم گفت "آره دیگه پیرم کردین"

خیلی دلم گرفت حتی اگه شوخی هم گفته باشه حق داره چون واقعاْ همه جوونیشو به پای ما ریخت بعدم فکر کنم فهمید خیلی من ناراحت شدم گفت "ناراحت نباش دخترم جوونیمو به پای شما ریختم که سرمایم بشین که خدا رو شکر شدین باید یه روزی پیر می شدم و یه روزی هم می میرم پیر یا جوون بودنم مهم نیست مهم اینه که شمارو خوب تحویل جامعه بدم و برام سرمایه باشین و همیشه اسممو زنده نگه دارین و..."

خیلی حرفاش قشنگ بود و منم یه مستمع خوب بودم تا اینکه گوشیم زنگ زد خانم اسکندری بود خلاصه تا با اون حرف زدم و بابا یه کم سر به سر دوتامون گذاشت رشته کلام از دستش پرید و منم دیگه روم نشد بگم بابای گلم داشتی حرفای قشنگ میزدی.

ولی خیلی دلم گرفت که چرا بابارو پیر کردیم اما خدا جونم به پیر بودنش راضییم برامون نگهش دار و هیچ وقت ازمون نگیرش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:28  توسط اورانوس  |